پويانپويان، تا این لحظه: 20 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره

پویان یکی یدونه

من و خاله

جدیدا هروقت با خاله سولمازم تلفنی صحبت میکنم بعد از سلام بهش میگم من تهرانم کلی ایندفعه از دست خاله عصبانیم آخه هروقت من از پیش مامان جون وباباجون برمیگردم خاله میره پیششون نمیگه دل کوچولوی من میخواد همه باهم اونجا باشیم همش تنها تنها میره منو باخودش نمیبره منم بهش گفتم ایندفعه وایستا منم بیام خاله سولمازم گفت چشم اما این خاله که به حرف من که گوش نمیده ...
27 مهر 1390

سرما خورده

آخه نيني -آقا تو چرا اينقده تند تند مريض ميشي!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟ ؟پسر نازم برگ گلم ديروز كه باهات صحبت ميكردم صدات گرفته بود سرما خوردي يدونه من.انشالله كه زود زود زود خوب ميشي دوستت دارم يه عالمه هرچي بگم بازم كمه ...
26 مهر 1390

تقديم به تو

اين قلب خوشگل تقديم به تو عزيز دل خاله.تقديم به تو  براي اولين روز حضورت توي پيش دبستاني.كاشكي منم پيشت بودم.  انشالله جشن دانشگاهت مهربونم. از راه دور يه عالمه ميبوسمت..دوستت دارم يدونه من ...
10 مهر 1390

اولين روز

میرم مدزسه میزم مدرسه جیبام پر از فندق وپسته موش موشك من ميخوره غصه كه نميتونه بره مدرسه...اين شعر زمان نيني گي هاي مامانم بوده خودش بهم گفته.منم امروز زفتم پيش دبستاني ديگه بزرگ شدم آقا شدم اينا رو هم مامانم ميگه..امروز يه عالمه پسر همسن وسال من اونجا بودن آخ جوووووووووووووووون چه كيفي داره يه عالمه دوست.بهمون كادو هم دادن ظرف غذا اما رنگش صورتيه خب خنده داره ديگه آخه من پسرم صورتي مال دختراست .با اينكه كوچولو هستم ولي ميدونم مامان جون وباباجون دوست داشتن امروز پيشم باشن هيييييييييييييي بازم دل كوچولوم تنگيد امروز كه با خاله جوني تلفني حرف زدم بيشتر از 2يا3كلمه هميشگي.گفتم رفتم سر كلاس گفتم اونجا رو دوست داشتم.ني ني جوني هاي خوشگلو مهربون...
10 مهر 1390

تلفن

جونم براتون بگه امروز خاله سولماز زنگ زد خونمون.من كه آقا پويان باشم طبق معمول هميشه گوشيو كه گرفتم گفتم:سلام.خوبي.خوبم.خداحافظ هرچي مامان  تلاش كرد 2كلمه بيشتر حرف بزنم -نزدم كه نزدم.آخه من هيچ وقت بيشتر ازين با تلفن صحبت نميكنم.ما اينيم ديگه ...
9 مهر 1390

گذر روزگار

چقدر زود گذشت روزهای دورهم بودنتون تو جمع رو خیلی دوست داری.عاشق بازی کردن با بچه هایی.وقتی سرت گرمه کاری به کار مامانت نداری.منکه میدونم از تنهایی که حوصله ات سر میره وبعضی اوقات به مامانت گیر میدی.فردا آخرین روز سفرته باید برگردی خونتون تا آماده پيش دبستاني رفتن بشي.مامان جون فردا يه عالمه گريه ميكنه آخه دلش براي تو ومامانيت تنگ ميشه وتو با اون دستاي مهربونت مثل هميشه بغلش ميكني و ميگي بازم ميام پيشت مامان جون اصلا تو بيا خونمون زود بيا مامان جون.بعدش با اون چشماي قشنگت به بابا ومامانت نگاه ميكني و ميپرسي چرا ميريم خونمون به من بگين چرا؟اين داستان هميشه تكرار ميشه.دلتنگيا گريه ها سوالات....دوري خيلي بده خاله جونم وبدتر ازاون اينه كه ما همم...
7 مهر 1390

بالاخره

بالاخره تنظیمات وبلاگت تموم شد یدونه من.الان که مینویسم ١:٤٠نیمه شبه ازون اونجایی که من پنجشنبه ها سر كار نميرم با خيال راحت بيدار موندم تا كار تنظيمات وبلاگت تموم بشه.البته امكانش هست بعدا بازم چند تا تغيير توش بدم.الان پويان من مثل فرشته ها خوابيده وداره خواب فرشته ها رو ميبينه.شبت بخير مهربونم.... ...
7 مهر 1390